یک دقیقه تماما شادکامی !

این عبارت رو من توی جمله اخر شب های روشن داستایفسکی دیدم. کتابی که بار اول از شدت سانتی منتال بودنش چندبار ولش کردم با اینکه بسیار کوتاهه ولی بعدا بشدت شیفته این کتاب شدم.

دیروز کتاب روی زمین بود و برداشتم و صفحه اخرشو باز کردم. کتاب با این جمله تمام شده:

یک دقیقه تمام شادکامی! آیا این برای تمام عمر یک انسان کافی نیست؟

سوال سختیه حقیقتا. اینکه جوابمون مثبت باشه یا نه به کنار بنظرم حتی اگر کافی هم نباشه باید به همین مقدار قانع بود. قله های رضایت زیاد پیش نمیان قله هایی که شاید هر کدوممون تو زندگیمون فقط چند تاش رو تجربه کنیم.

لحطاتی که به مدت چند دقیقه حس میکنیم تمام شد این دیگه تمام اون چیزی بود که من میخواستم.ولی بعد گذر زمان میگذره اون لحظه و خواسته های دیگه ای بجاش میاد.

محمد قائد توی مقدمه کتاب “مبارزه با وضع موجود” در جمله اخرش یک پرسش مطرح میکنه گرچه پرسشش مربوط به فضای کتاب و نگرش سیاسیشه ولی بنظرم به کل زندگی هم میتونه تعمیم داده بشه:

آیا وضع موجود خود به خود و همیشه منفی است یا بهتر و بدتر دارد؟

آیا واقعا ما همیشه محکومیم به ناراضی بودن؟ حتی با وجود رسیدن به خواسته ها این نارضایتی از وضع موجود دوباره بعد از گذر زمان کوتاهیی برمیگرده و ما دنبال چیز بیشتری میگردیم. گرچه بنظرم این ویژگی به ذاته بد نیست ولی لازمه به صورت خودآگاه بهش اشراف داشت تا در عین تلاش کمی هم از حال لذت برد.

بگذریم بنطرم این لحظات تماما شادکامی همون لحطاتین که ما از این جبر ناکافی بودن حال جدا میشیم و فارغ از احساس نیاز به چیزی بیشتر خوشحالیم.

ولی آیا این لحظات تماما شادکامی برای تمام عمر انسان کافیست؟ نمیدانم و بنظرم هم جواب مشخصی نداره ولی دوس دارم کافی باشه. دوس دارم بعضی وقتا برگردم و به این لحظات نگاه کنم و شادکامی اونها که زیر غبار گذر زمان مدفون شده رو بردارم و استفاده کنم.

حقیقتا هم تمام عمرمون رو داریم برای این دقایق صرف میکنیم دقایقی مثل قبولی در رشته ای به خصوص، دقایقی مثل نجات جان یک بیمار، … بعد از این دقایق زندگی به روال عادیش برمیگرده و اگر ما برنگردیم و به اون دقایق مراجعه نکنیم همه اونها مدفون میشن.

این نگاه فارغ از زمان به زندگی میتونه اون دقیقه تماما شادکامی رو به دقایقی ازش تبدیل کنه.

اینجوری هر چه بیشتر فکر میکردم بیشتر از توی حافطه ام چیز های ناشناخته و فراموش شده بیرون میکشیدم.پس متوجه شدم آدمی که حتی فقط یک روز زندگی کرده باش، میتواند بی هیچ ناراحتی صد سال زندگی کند، بی اینکه حوصله اش سر برود.

بیگانه / کامو

3 نظر

  1. سلام ایلقار
    امیدوارم حالت خوب باشه.
    چه اندازه این نوشته تفکربرانگیز بود. چند وقت پیش یه جایی یه سوالی مطرح شد که بنظرم از موضوع این پست هم به دور نیست. اونجا پرسیده شد بنظر شماها چطور میشه از لحظات شادکامی کمال بهره‌جویی رو داشت؟ الان که فکر می‌کنم می‌بینم خود نوشتن و ثبت اون وقایع – هر چند هم که به نوشته کوتاهی منجر بشه – می‌تونه در طولانی‌مدت وقتی برمی‌گردیم و اون رو می‌خونیم، خیلی کمک‌کننده باشه.

    • سلام محمد‌جواد
      ممنون خوبم منم امیدوارم حالت خوب باشه.
      همینطوره بنظر من هم.
      اتفاقا این سوال باز هم برای من ایجاد شده بود با خوندن یک شعر از شیدایی برات پایین میفرستم.

      دلم می خواهد از چشم های همه به دست هایم برگردم
      و چیزی برای همه بنویسم
      امروز که فهمیده ام برادرِ کوچکِ زمینم
      چشم هایم دیگر مطمئن به همه چیز نگاه می کند
      قسمتی از آتشم را آب می گیرد و پیش می آید
      من آرام شده ام ، آرام
      آن قدر که یک خورشید و یک ماه را
      می توانم چون مادری دو طرفِ سینه ام بخوابانم و بگویم
      تحمل کنید تحمل
      باید ادامه دهیم
      آن قدر آرام شده ام
      که ببرها رام شده اند
      و دستمال های سفیدی را ، به خاطر آهوها ، به درختان می بندند
      ــ شرم همه چیز را می بوسد ــ
      به چشم های همه طوری نگاه می کنم
      که سیب های روی شاخه تاب نمی آورند
      و با هر بار افتادنِ سیبی بر زمین
      برقی به چشم های آن ها می آید
      و شادی لایه لایه در آن ها موج می گیرد
      باید آن قدر لبخند بزنم
      که نوری گرم رنگ ها را بر گهواره ای بنشاند و برگردانَد
      آن قدر آرام شده ام
      که احساس می کنم همه چیز را شسته اند
      خوشبختی را در ریه ها و چشم هایم نفَس می کشم
      و حس می کنم
      هیچ پرنده ای به اندازة انسان پرواز نکرده است
      باید به چشم های همه تبریک گفت
      و عریان شد و از آوندهای درختان بالا رفت
      رقص رقص رقص
      شادی و رقص

      دیگر می ترسم حرف بزنم
      انگار همه چیز همین لحظه از خواب بیدار شده
      و حیف است که صدایی در میان باشد
      بنویس
      یک روز نیز برای زندگی کافی ست.

      از کتاب : آتشی برای آتشی دیگر

      • به‌به، قلمت مستدام 🙂
        منم شعر منسوب به جناب سپهری رو ضمیمه این شعر می‌کنم.

        چه کسی می‌داند؟ که تو در پیله تنهایی خود تنهایی؟
        چه کسی می‌داند؟ که تو در حسرت یک روزنه فردایی؟
        پیله‌ات را بگشا، تو به اندازه پروانه‌شدن زیبایی!
        از صدای گذر آب، چنان فهمیدم؛
        تندتر از آب روان، عمر گران می‌گذرد.
        زندگی را نفسی، ارزش غم خوردن نیست.
        آرزویم این است؛ آنقدر سیر بخندی که ندانی غم چیست…..

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *